ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم

این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم

خاک مراد ماست دل خاکسار ما

تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم

بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل است

ما آبرو به چشمهٔ حیوان نمی‌دهیم

از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب

این بس، که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم

یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست

از دست، نقد وقت خود آسان نمی‌دهیم

بی‌پرده عیبهای خود اظهار می‌کنیم

فرصت به عیبجویی یاران نمی‌دهیم

باشد سبکتر از همه ایام، درد ما

روزی که درد سر به طبیبان نمی‌دهیم

در کاروان ما جرس قال و قیل نیست

راه سخن به هرزه درایان نمی‌دهیم

در بزم اهل حال، لب از حرف بسته‌ایم

جام تهی به باده‌پرستان نمی‌دهیم

صائب گهر به سنگ زدن بی‌بصیرتی است

عرض سخن به مردم نادان نمی‌دهیم

 
صائب تبریزی

چون دوست دشمن است،شکایت کجا بریم؟!

بگریست چشم دشمن من،بر حدیث من

فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست...

سعدی

خون می‌چکد از گفته سعدی

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند

وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد

تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل

آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم

تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان

گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد برآید ز دل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند

زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدی

هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند