پاسخ

هیچ می دانی چرا، چون موج
در گریز از خویشتن،پیوسته می کاهم؟
-زان که بر این پرده ی تاریک
                                        این خاموشی نزدیک،

آنچه می خواهم نمی بینم،
وآنچه می بینم نمی خواهم.

شفیعی کدکنی

اشک و آه

گفتم که رخت،گفت: نه خورشید و نه ماه

گفتم که امید؟ گفت: بیهوده،تباه

گفتم پس از این؟ گفت: چو دریا و چو ابر

روزی همه اشک باش و روزی همه آه

***

مگر می رفت روزی بر بهیمه

یکی ابله کزو بایسته دوری ست

بگفتم اوستاد منطقی را

که حمل شیء بر نفسش ضروری ست!

***

در یکی برکه باخه ای را دوش

گفت ماهی: که هیچ می دانی

این غزل خوانی وزغ امشب

مار را خواندی به مهمانی؟!


مهرداد اوستا

مژگان به کارخانه ی حیرت گشوده ایم

هر جا صلای محرمی راز داده اند
آهسته تر ز بوی گل آواز داده اند
 
زان یک نوای " کن " که جنون کرده در ازل
چندین هزار نغمه به هر ساز داده اند
 
مژگان به کارخانه ی حیرت گشوده ایم
در دست ما کلید در باز داده اند
 
مرغان این چمن همه چون شبنم سحر
گر بیضه داده اند ، به پرواز داده اند
 
سازی ست زندگی که خموشی نوای اوست
پیش از شنیدنت به دل آواز داده اند
 
خواهی به شک نظر کن و خواهی یقین شناس
آیینه ی خیال تو پرواز داده اند
 
ای شمع ! ناز کن تو به سامان عشرتت
رنگ بهار خرمن گل باز داده اند
 
بیدل ! تو هم بناز دو روزی که عمرهاست
اوهــــــام ، داد آینه ی ناز داده اند