بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز

شط الشراب باش به شط العرب بریز

تا شور پارسایی ات اروند سازدش 

دُر دَری درون خلیج ادب بریز !

کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می 

از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز

اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !

یکسان به جام رند و من و محتسب بریز !

لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن 

در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز

عیسای من ! حواری ات از دست رفته است 

یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز !

آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا 

آب از سَرَم ، چه یک وجب و صد وجب ! بریز !

خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان 

بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

بگشای بند موی خودت را و ناگهان 

بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...


سیامک بهرام پرور

همه جلوه تو، همه ديده من

ز ره هوس به تو كي رسم؟ نفسي ز خود نرميده من

همه حيرتم، به كجاروم؟ به رهت سري نكشيده من

به چه برگ، ساز طرب كنم؟ ز چه جام، نشئه طلب كنم ؟

گل باغ شعله نچيده من، مي داغ دل نچشيده من

تو به محفلي ننموده رو، كه ز تاب شعله ي غيرتش

همه اشك گشته به رنگ شمع و ز چشم خود نچكيده من

چه بلا ستمكش غيرتم، چه قدر نشانه ي حسرتم

كه شهيد خنجر ناز تو شده عالمي و تپيده من

تو و صد چمن طرب و نمو، من و شبنمي نگه آبرو

به بهار عالم رنگ و بو، همه جلوه تو همه ديده من

به كدام نغمه ي دل گسل، ز نواكشان نشوم خجل

چو جرس به غير شكست دل، سخني ز خود نشنيده من

من "بيدل" و غم غفلتي كه ز چشم پر ز فسون تو

همه جا ز جلوه ي من پر است و به هيچ جا نرسيده من

بيدل دهلوی

قدری وفا برای دل خسته لازم است...

چشمت مزاحمی است که گاهی مُراحم است
خشمت، وجود خارجی ابن ملجم است

زلف تو مومن است و یا از دیار کفر
یا زاده ای ختاست؟ خداوند عالم است

گفتی که: شعر چشم مرا آذری بخوان
این قند پارسی است، چه جای مترجم است

دل را مخوان به حلقه ی اصحاب اعتکاف
کاین دلشده به حلقه ی زلف تو مُحرِم است

بر سر درِ بنای شهادت نوشته اند
هر مَحرمی که خال تو را خواست مجرم است

در کار ما جفا مبر از حد که گفته اند
قدری وفا برای دل خسته لازم است

در نامه ات، گناه فراوان نوشته اند
عاشق کشی، فقط یکی از آن جرائم است

گاهی که خنده می کنی از راه لطف نیست
از باب صاف کردن ردّ مظالم است

جایی که سِیر آینه هایت جمالی اند
ما را چه احتیاج به سیر عوالم است؟

امشب بیا سراغ عزاداری دلم
یک دسته اشک، سینه زن این مراسم است

 

محمد علی مجاهدی