غلط انداز نگاهش نگرید!

روی ناشسته چو ماهش نگرید

چشم بی‌سرمهٔ سیاهش نگرید

بر سر سرو ملایم حرکات

جنبش پر کلاهش نگرید

نگهش با من و رویش با غیر

غلط انداز نگاهش نگرید

مهر من گشته یکی صد ز خطش

اثر مهر و گیاهش نگرید

شاه حسنش سپه آورده ز خط

عالم آشوب سپاهش نگرید

عذرخواهی کندم بعد از قتل

عذر بدتر ز گناهش نگرید

می‌رود غمزه زنان از کشته

پشته‌ها بر سر راهش نگرید

دود از چرخ برآورده دلم

اثر شعلهٔ آهش نگرید

محتشم کوه ستم راست ستون

تن کاهیده چو کاهش نگرید

ستاده‌ام به غلامی گرم قبول کنی

من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مگر ببینمت از دور و گام برگیرم

من این خیال نبندم که دانه‌ای به مراد  
میان این همه تشویش دام برگیرم

ستاده‌ام به غلامی گرم قبول کنی  
و گر نخواهی کفش غلام برگیرم

مرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالم  
گریز نیست که دل زین مقام برگیرم

ز فکرهای پریشان و بارهای فراق   
که بر دلست ندانم کدام برگیرم

گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنی
من آن نیم که ره انتقام برگیرم

گرم جواز نباشد به بارگاه قبول  
و گر مجال نباشد که کام برگیرم

از این قدر نگریزم که بوسی از دهنت  
اگر حلال نباشد حرام برگیرم

سعدی

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین

مرا ترکیست مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر

چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ

بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین

به قد ، تیر و به مو ، قیر و به رخ شیر و به لب ، شکّر

چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان

نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ

چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور ، نشناسم

ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !

جیحون بزدی

آسودگی سایهٔ دیوار

خوبان که به هم گرمی بازار فروشند

با هم بنشینند و خریدار فروشند

ما نامه و قاصد نشناسیم و نبینیم

ارباب نظر دیده به دیدار فروشند

حیران شدگان تو به خورشید قیامت

آسودگی سایهٔ دیوار فروشند

ما معتکف گوشه تنهایی خویشیم

آن کعبه روانند که رفتار فروشند

روشن مکن ای مه شب دیجور که عشاق

اندوه دل خود به شب تار فروشند

مسکین نفس ما که تذروان چمن گرد

پرواز به مرغان گرفتار فروشند

با آن که یقین است که در گلشن فردوس

صد گل به تهی دستی هر خار فروشند

زین دست تهی در غلط افتم که مبادا

قفل در و خار سر دیوار فروشند

"عرفی" تو گهر جمع کن امروز که این جنس

بسیار خرند آخر و بسیار فروشند

عابد و عالم

صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه

بشكست عهد صحبت اهل طريق را

گفتم ميان عابد و عالم جه فرق بود
 
تا اختيار كردى از آن اين فرق را؟

گفت آن گليم خويش بدر ميبرد ز موج

وين جهد ميكند كه بگيرد غريق را